Sunday, December 16, 2007

زمستان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به کراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک چو دیدار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشایمنم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست ، مرگی نیست صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است

شعر: استاد اخوان ثالث

Monday, December 3, 2007

salam


ارغوان

ارغــوان شاخه همخون جدا مانده من، آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟ يا گرفته است هنوز؟
من درين گوشه كه از دنيا بيرون است، آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست، آنچه ميبينم ديوار است۰
آه، اين سخت سياه آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكشم از سينه نفس، نفسم را بر ميگرداند۰
ره چنان بسته كه پرواز نگه، در همين يك قدمي مي‌ماند۰
كورسويي ز چراغي رنجور قصه پرداز شب ظلماني است۰
نفسم ميگيرد كه هوا هم اينجا زنداني است۰
هرچه با من اينجاست، رنگ رخ باخته است۰
آفتابي هرگز گوشه چشمي هم
به فراموشي اين دخمه نينداخته است۰
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من گريه مي‌انگيزد:
ارغــوانم آنجاست! ارغـوانم تنهاست!
ارغــوانم دارد مي گريد!
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.
ارغــوان!
اين چه رازي است كه هر بار بهار با عزاي دل ما مي آيد؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي‌افزايد
ارغــوان !
پنجه خونين زمين دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟
ارغـــوان! خوشه خون!
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه مي‌آغازند، جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير، به تماشاگه پرواز ببر۰
آه بشتاب كه هم پروازان نگران غم هم پروازند۰
ارغـــوان، بيرق گلگون بهار تو بر افراشته باش!
شعر خونبار مني ! ياد رنگين رفيقانم را بر زبان داشته باش،
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغــوان، شاخه همخون جدا مانده من۰!!

سلطان سخن هوشنگ ابتهاج متخلص به: ه۰الف۰سايه